+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
در قرب رضا طبع روانم دادند در کام فرو خفته زبانم دادند روحم ز محبت دو عالم ر ستند در سایه لطف او امانم دادند
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی
رفتم به کنشت و صومعه شام و پگاه گه سوی کنیسه سر زدم مسجد گاه از جمله مکان ها نشنیدم الا لا حول و لا قوه الا بالله
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
مرغ عاشق نغمه گر در بوستان غوغا کند طوطی شکرشکن اندر قفس نجوی کند بلبل شیرین سخن شیرین نماید بزم عشق در مطاف روی گل شوری دگر بر پا کند سوسن و نسرین شقایق سنبل و آلاله ها پر طراوت گلستان همراه با مینا کند فرق شمع بزم سوزد ریزد اشک شور و شوق گرد خود پروانگان را واله و شیدا کند جبرئیل از آسمان همراه با فوج ملک می شود نازل که جشن عید را بر پا کند وقت میلاد منادی عدالت سر رسید آن که دنیا با قدومش جنت الماوی کند نو گل نرگس کنون از دامن نرجس رسید بی بها گلبوته ها این نوگل زیبا کند حجت حق مهدی موعود (عج) پور عسکری آن که با فیض رخش از سینه ها غم وا کند با قیام خویش در اجرای فرمان خدا امر بر معروف کرده نهی منکرها کند چهره اش چهر محمد (ص) دیده اش دید علی (ع) اقتدا این مقتدا بر مادرش زهرا (ع) کند وارث صبر حسن باشد امام منتظر (عج) تا که قسط و عدل را در این جهان بر پا کند در شجاعت چون حسین آن رادمرد کوی عشق بر علیه ظلم غوغایی چو عاشورا کند در عبادت زینت و باقر به دریای علوم در صداقت پیروی از صادق طه (ع) کند کاظم ثانی بود راضی به حق هم چون رضا چون جواد الاولیاء لطفش به ما اعطا کند هادی خلق خدا وقت ظهور عدل و داد چون امام عسکری(ع) دین خدا احیا کند بارالها حافظ او باش و تعجیلی نما در ظهورش تا قیام آن یار مه سیما کند دشمنان دین عنان از مسلمین بگرفته اند مصلحی باید که قطع دست آن اعدا کند مسلمین را بارالها این زمان فریاد رس چون دگر فریاد آنان در زمین بلوا کند شد بلا بر ما عظیم و رشته امید سوخت دفع امواج بلا آن آیت عظمی کند بر دل هر کس بود امید وصل روی او کی تواند زائرش تشخیص سر از پا کند آرزو ( هشیار ) را دانی چه میباشد به دل ؟ آرزو دارد ملاقات رخ مولا کند
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
در مدح سید کائنات و اشرف موجودات
حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبدالله
صلی الله علیه و آله وسلم
ای پایگه تو قاب قوسین
ای فخر بشر امیر کونین
ای نقطه ابتدای هستی
میثاق خدا تو در الستی
انگیزه خلقت خدائی
انگیخته ای و مصطفائی
هستی تو رسول و هادی حق
فریادگر و منادی حق
تو صدر نشین کائناتی
تو مظهر احسن صفاتی
نور رخ توست اوج انوار
توصیف تو ماورای پندار
از بهر تو شد زمین مسطح
شد هفت در سما مفتح
شد مهر ومه و نجوم و اقطار
از بهر تصدقت پدیدار
هستی است مزین از برایت
ای جان دو عالمی فدایت
در شان تو حق بگفت: لولاک
لو لاک لما خلقت الافلاک
بد تکیه کلام حی سرمد
سوگند به جانت ای محمد
این بود تو را ردای عزت
هستی ز تو یافت فر و شوکت
محبوب و حبیبی ای یگانه
مقصودی و ما سوی بهانه
ای صادر اولین و خاتم
مدح تو و این زبان ابکم؟!
هشیار و ثنا و حمد احمد؟
حاشا صلوات بر محمد(ص)
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
معدن فیض خدا جنت موعود اینجاست مسلخ عشق و فنا مقصد وومقصود اینجاست حرم و حجر و صفا زمزم و میقات و مقام چار رکن حرم خانه معبود اینجاست شمس آفاق و مه انور افلاک وجود مونس و همدم دلهای غم اندود اینجاست روضه خلد برین و نعم روی زمین هستی هر دو جهان یکسره موجود اینجاست گر پی لطف و کرم جود و فضیلت هستی معدن لطف و فضیلت کرم و جود اینجاست وادی امن اگر نیست مگر بیت عتیق شعبه ای از حرم خالق مسجود اینجاست عهد بستی تو به ذر بنده خالق باشی بندگی درگه او کن ره معهود اینجاست هر که را نور ولایت نبود اندر دل پی خسران مبین است بگو سود اینجاست گفت هشیار و سخن گفتنش از لطف رضاست هر چه خواهی تو بیا جایگه جود اینجاست میلاد مسعود رئوف اهل بیت عصمت و طهارت بر پیروانش مبارک
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
ساق گل یاس را ز کین بشکستند بر گردن سرو هم تنابی بستند یک غنچه نشکفته ز بستان چیدند این قوم نگر چه بی حیا و پستند ************************* ریزید گل یاس بر این پیکر خسته تار تن او سوخته و پود گسسته ریزید سرشک غم و اندوه و مصیبت بر ساقه تفتیده این سرو شکسته **************************
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
سینه زهرا(س) شکست و مصدر بوی بهشت میخ خونین این ستم بر صفحه گیتی نوشت بازویش شد نیلگون دست یداللهی شکست شد رخش نیلی ز سیلی زان سیه رویان زشت دل برید از زندگانی در جوانی فاطمه بر دل و جان علی داغی توان فرسا بهشت با ستم بر فاطمه از ابتدا خصم پلید تخم کین آل طه بر دل سنگش بکشت قبر خود پنهان نمود از چشم آن نامردمان وین چنین زهرا(س) الفبای سیاست را نوشت کرد ثابت بر همه با این وصیت فاطمه(س) نفرت و بغض دلش زان غاصبان بد سرشت خواست پیغمبر (ص) دم آخر بیان دارد مسیر حسبنا گفت آن سیه اندیش وکج بنهاد خشت شد کتاب الله ناطق منزوی از چشم خلق قره العین پیمبر(ص) را چنان شد سرنوشت 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
به بهانه سالگرد ارتحال ملکوتی فقیه فرزانه حضرت آیت الله شیخ حسن صافی اصفهانی اعلی الله مقامه الشریف صفای شهر صفاهان ز روی صافی بود بر این دیار کهن آن وجود کافی بود فقیه آل رسول(ص) و سمی پور بتول بر آستان ولایت ظهیر و حامی بود نگین مدرس علم و امام جامع شهر به آسمان فقاهت فقیه نامی بود مخالفا" لهوی صائنا" لنفس مطیع به امر خالق خویش و به خلق هادی بود برای تشنه لبان معارف اسلام به دست داشت شراب طهور و ساقی بود هزار درد به جانش ولی ز جان و ز دل طبیب درد خلائق بدی و شافی بود ز دل به عشق رخ یار داده بود قرار بریده از همه آمال دار فانی بود اگر شفاعت وی شاملش شود هشیار به پیشگاه خدای کریم کافی بود ***************************** ماده تاریخ فقیه آل عبا از غم جهان آسود به سال فوتش هشیار بیت زیر سرود مدد گرفت ز عباس پور حیدر و گفت: شب تولد زینب عروج صافی بود 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
در ماه ربیع حق به ما داد برات آمد به جهان حبیب حق باب نجات شکرانه این موهبت از عمق وجود تقدیم به محضرش درود و صلوات لاحول بگو که فخر عالم آمد ذریه بی مثال آدم آمد شکرانه آن فرست دائم صلوات چون اشرف انبیا و خاتم آمد *********************** اسپند به آتش دلت روشن کن با عطر محمدی فضا گلشن کن با زمزمه : وان یکادالکفروا آئینه بیار و شمعدان روشن کن *********************** و به یاد مرحوم پدرم حجت الاسلام حاج سید اسدالله سجاد (رحمه الله علیه) که دو بیت زیر از اشعار ایشان است: عید مولود احمدی آمد احمد آن نور سرمدی آمد از برای شرافت آن روز صلوات محمدی آمد 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
برده ز دل قرار من هجر رخ نگار من سوختم و ز فرقتش ساخته است کار من نیست دگر قرار من جلوه نمای یار من تا که قرار گیردی این دل بی قرار من تا گذرد به کوی من یا نگرد به روی من خیره شده به راه او چشم به خون خمار من روز من است همچو شب سوخته جسم من زتب در تب و تاب آن مه ام وای به روزگار من از همه کس حذر کنم خیره به در نظر کنم تا برسد به وصل او چشم در انتظار من جوی سرشک بارد از دیده من به روز و شب سایه سرو کی فتد بر لب جویبار من سوخته و خزان شده برگ درخت آرزو هست مرا امیدها تا که رسد بهار من بس که در انتظار او لحظه شمار گشتمی نیست دگر به کف مرا صبرم و اختیار من مست شوم ز دیدنش هوش نیایدم دگر چون گذرد به میکده ساقی هوشیار من
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

زینب غم دیده ام از شام ویران آمدم
با دل شوریده و چشمان گریان آمدم
اربعینی رفت بر من در فراق روی تو
بس ستمها دیده ام کاینسان پریشان آمدم
بهر ابلاغ پیامت بر همه اهل جهان
کاخ دشمن را نمودم هدم و ویران آمدم
لا بگفتی بر همه اهل ستم با خون خویش
من ندا در دادم: الا الله و شادان آمدم
سوختم در این سفر از بس جفا آمد مرا
گر چه من زن بودم اما همچو شیران آمدم
من چه گویم از خرابه وز جفای خصم کین
هتک حرمت ها بدیدم زان خبیثان آمدم
خارجی خواندند ما را آن خدا ناباوران
زان جهت غوغا به پا کردم خروشان آمدم
من رقیه دختر دردانه ات با دست خویش
دفن کردم در میان شام و حیران آمدم
بود اندر این سفر یاد تو همراهم مدام
دائما بودم ز هجران تو نالان آمدم
در دم آخر چو دیدم پیکر صد چاک تو
گشت پشتم خم نگراکنون چو پیران آمدم
صبر من بسیار کردم در تمام این سفر
صبر از من شرمگین من بردباران آمدم
دیدن رویت صداقم بود و بنگر این زمان
بر مزارت با دل غمگین و لرزان آمدم
اهل دل هشیار کردی با قیام خویشتن
من نمودم اشقیا را شرمساران آمدم
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
صاحب محشر علی اصغر است غنچه ای پر پر علی اصغر است در مصاف عشق بد شش ماهه لیک اکبری دیگر علی اصغر است بست طومارش حسین و مهر آن لاله احمر علی اصغر است 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
این سرزمین کجاست؟ خدایا چه می شود؟! فریاد بر سماست خدایا چه می شود؟! دشتی ز لاله هاست چرا خون به جای آب در پای لاله هاست خدایا چه می شود؟! از نای کشته گان رسد آوای العطش سرها ز تن جداست خدایا چه می شود؟! ببریده اند سر ز همه کشته گان چرا؟ اینجا مگر مناست خدایا چه می شود؟! ذبحی عظیم با تن صد چاک روی خاک سرداده از قفاست خدایا چه می شود؟! جسمی فتاده بی سر و دستش سوی دگر دست دگر کجاست خدایا چه می شود؟! یوسف وشی فتاده به خون پاره پاره تن چهرش چو مصطفی است خدایا چه می شود؟! یک نو جوان ز شربت عشق است مست مست گویی که مجتبی است خدایا چه می شود؟! طفلی رضیع کشته شده غوطه ور به خون افتاده از نواست خدایا چه می شود؟! تازند اسب بر تن این خفته گان به خون دشمن چه بی حیاست خدایا چه می شود؟! فریاد و آه و وای بدن ها به خاک و خون سرها به نیزه هاست خدایا چه می شود؟! یک زن پریش و زار کشد خود به هر طرف مروه است یا صفاست خدایا چه می شود؟! اطفال بی پدر به دل دشت در به در یک مرد در کجاست خدایا چه می شود؟! دختی سه ساله روی خس و خار می دود بینم برهنه پاست خدایا چه می شود؟! بیمار در غل است و زن و بچه ها اسیر این غایت جفاست خدایا چه می شود؟! دردم بکشت و سینه ام از غصه آب شد این درد بی دواست خدایا چه می شود؟! هشیار لب ببند و قلم در غلاف کن این دشت نینواست خدایا چه می شود؟! 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
امشب دلم با آسمان هم راز گشته بغض گلو با رعد هم آواز گشته رگبار اشک از آسمان دیده بارم از هق هق من چشمه دل باز گشته امشب تمام عشق یک جا جلوه کرده دل دادگان با دلبری هم ساز گشته بنموده ره تا خط پایان و از این رو هر گوشه یک دل داده در پرواز گشته گه در نماز و گاه در راز و نیازند بر رو یشان درهای جنت باز گشته شب نیست امشب بلکه روز وصل باشد چون پرده ها پس رفته ره آغاز گشته امشب تن از سر سر ز تن هرگز ندانند فردا به نی سرهایشان افراز گشته در سوک آن سر دادگان وادی عشق هشیار محزون هم سخن پرداز گشته 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

جان بی مقدارمان گردد فدایت یا حسین
کحل چشم خسته مان خاک سرایت یا حسین
قرن ها بگذشته از غوغای عاشورای تو
بوی عشق آید مدام از کربلایت یا حسین
بهر نهی از منکرات و امر بر معروف ها
سر زد از عرش برین صوت و ندایت یا حسین
هر چه در کف داشتی کردی فدای راه حق
می سزد گر حق کند هستی فدایت یا حسین
فلک ما مستغرقان در بحر طوفانی تویی
حضرت حق کرد مصباح هدایت یا حسین
بابی از فردوس را باب الحسین بنهاد نام
از برای پیروان با صفایت یا حسین
تربت پاک تو را با اشک سازم مهر خویش
تا که بر خاکت پرستم من خدایت یا حسین
هر که مهر دلبری در سینه خود جای داد
چنگ زد هشیار بر مهر و ولایت یا حسین
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
در سرم شور و نوایی دیگر است گوش جانم را ندایی دیگر است دشت جان من شده دشت بلا سینه من نینوایی دیگر است هفت شهر عشق را گشتم ولی کربلا الحق صفایی دیگر است برده روحم تا خدا عشق حسین بر تنم زین رو ردایی دیگر است در میان قتلگه ذبحی عظیم مذبح او هم منایی دیگر است اکبرش همچون علی با ذوالفقار این دلاور لافتایی دیگر است گر چه باشد باب او مشکل گشا اصغرش مشکل گشایی دیگر است با وفا بسیار دیده روزگار پور حیدر را وفایی دیگر است بد خدای صبر ایوب نبی بی شکش زینب خدایی دیگر است شعر هشیار ار چه ریزد از قلم خامه اش را رهنمایی دیگر است
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
در دلم عشق کربلای حسین شوق ایوان با صفای حسین در عزایش به خون نشسته دلم سوخت جانم زنینوای حسین هر که را دوست داشت حضرت حق ریخت در جان او ولای حسین من فقیرم به درگه و دارم چشم امید بر عطای حسین در مقامش نبی اکرم(ص) گفت اوست از من منم برای حسین جنتش واجب است با عرفان هر که بگریست در عزای حسین طعم غربت کجا چشید کسی که ز جان گشت آشنای حسین خون او ریخت دشمن سفاک کردگار است خون بهای حسین قدر یک قطره اشک در سوکش کس نداند مگر خدای حسین به فدای حسین جان و سرم پدر و مادرم فدای حسین دم نزع و به وقت قبر و سوال من و تنهائی و لقای حسین گر چه هشیارم و سخن گویم من کجا مدحت و ثنای حسین
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه
امیرالمومنین
والائمه المعصومین علیهم السلام
ملائکند کنون شادمانه صف در صف
غدیر آمده یاران زنید کف بر کف
به وجد و شور و نشاطندجن و انس و ملک
مطاف کعبه دلدار گشته میر نجف
به یمن روز امامت به شوق عید غدیر
سرود نور بخوانید با سرور و شعف
غدیر اعظم اعیاد و افضل ایام
غدیر روز کمال است و عزت است و شرف
غدیر روز سرور است بر همه اعصار
بده است روز غدیر عید انبیای سلف
کمال یافته دین و تمام گشته نعم
خطاب شد به محمد (ص) به انبیا اشرف
رسان به خلق پیامی که شد به تو نازل
چنین اگر نکنی کی رسیده ای به هدف
رسالت تو در این روز می شود تکمیل
برون بیار در بی مثال را ز صدف
به کف بگیر کفش را مقابل امت
نترس بر کف تو نیست جز خدا را کف
کمال دین به ولای علی است ای هشیار
شریعت است بدون ولای او اجوف
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
دل به فریاد است دائم از فراق گشته طاقت بر دل مهجور طاق در تب و در تاب باشد دل مدام تا بگیرد از رخ دل دار کام درد دل از آتش هجران بود سوز جانش از غم حرمان بود موطن دل دامن دل دار باد از غم دل دار دل بیمار باد آن زمان آرام گیرد این مریض تا رسد بر قرب جانان از حضیض چون که چشم دل فتد بر روی یار می شود فانی به تار موی یار چون فنا شد دل ز اعلی سر زند سوی قرب از قعر سفلی سر زند نیست بر هر کس غم دل آشکار چون بر آنکس نیست نقش روی یار گر که هشیاری وصال یار خواه بی رخ یار است هستی همچو کاه 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

مزده یاران زمان دیدار است
موسم حج و وقت پیکار است
وقت پیکار با خود و آن گاه
هجرت از خویش سوی بیت الله
وقت لبیک گفتن است به دوست
دل بریدن ز غیر در ره اوست
این نشانی ز هجرت ابدی است
سفری سوی قادر احدی است
رو فنا شو که هستی ات این است
بودن و حق پرستی ات این است
این فنا عمر جاودانی باد
عمر جاوید و زندگانی باد
عزم جانان نما ز جان بگریز
دلت از جام عشق کن لبریز
تو به میقات جامه ات بر کن
آنچه باشد برات پوشش تن
باید آنجا خودت کنی عاری
رخت شخصیتت برون آری
خلعت عشق ایزدی پوشی
در ره کسب معرفت کوشی...
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
یک ناله زدل ز شیون و غوغا به خالص چو نشد تو را عمل لولا به شب تا به سحر عبادت پیر ضعیف خوب است ولی عبادت برنا به آن دل که برای حق نلرزد هرگز دل نیست بدان که صخره خارا به هر سینه که از خوف خدا می لرزد از لرزش عرش و گنبد مینا به اشکی که ز دیده ریزد اندر دل شب از ریزش ابر و سینه سینا به دستی که گره ز کار مردم بگشود بتوان گفتن که از ید بیضا به خوابیکه ز فرط خستگی عارض شد از خواب در آمیخته با لالا به در فصل زمستان و به هنگام شتا یک هیزم خشک از گل مینا به یک زشت وفادار که همدل باشد از عشوه فروش یار بی پروا به لبخند که از لبان زشتی خیزد از اخم پریچهر نکو سیما به بسیار در این مقوله گفتند سخن لیکن سخن سعدی خوش آوا به فرمود عجب لطیف هشیار سخن: ((شوی زن زشت روی نابینا به))
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
ای سهیلا ای غریب آشنا ای هدایت یافته سوی خدا ای سهیل آسمان بندگی وی در دریای ایمان و حیا جلوه ای بنمود در راه تو دوست کرد روحت را به عشقش مبتلا عاشقانه پر کشیدی سوی او یافتی راه سعادت مرحبا ذکر یحییکم دلت ویرانه کرد کرد سرگردان که یجعل مخرجا یاد حق آرام بخش جان تو یافت با نامش دل و جانت صفا در کلام تو هویدا نور حق روح های خسته را دادی شفا شهد گفتار تو آیات خدا با بیانت سحر کردی حبذا اشک و شادی را به هم آمیختی چون درونت خوف بود و هم رجا ریخت از چشمت سرشک اشتیاق لرزه افکندی درون سینه ها چون بدادی دست خود بر دل ستان وز همه جز دل ستان گشتی رها دست تو بگرفت و همراهش کشید چون که خود فرمود :یهدی من یشاء حجت اللهی تو ای نیکو سرشت برد دیدار تو ما را تا خدا با بیان خویش گفتی این چنین: بندگی هشیار عشق است و صفا

+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
فریادرس ما رسد ان شاءالله لا حول و لا قوه الا بالله در شام و پگاه ورد ما این باید عجل لولیک الفرج یا الله
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
جانان نظری که جلب گردد دل من رو سوی تو آرد این دل غافل من ای دوست نباشد ار ز سویت کششی کوشم من و هست بی ثمر حاصل من 
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

عروه الوثقی بود مهر جمالت یا علی
غیر حق مبهوت در فر و جلالت یا علی
عالم اعلی مثالی از رخ زیبای تو
وصف نتوان کرد روی بی مثالت یا علی
آنچه بنوشتند در شان تو اهل معرفت
قطره ای باشد ز دریای کمالت یا علی
مات شد در صفحه گیتی هر آنکس لب گشود
در صفاتت یا علی یا وصف حالت یا علی
خواستم احصی کنم بر خاست بانک لا تعد
خامه ام لرزید و ماندم در خصالت یا علی
شیعیان ایمن به روز حشر و سوز محشرند
چون در آن روزند در ظل ظلالت یا علی
یا علی هشیارم و چشم انتظار وقت نزع
چون در آن دم میرسم من بر وصالت یا علی
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
از هجر تو ای دوست زدل ناله کنم من ناله ز فرقت تو یکدانه کنم حاصل چو نشد مسجد و معبد دیدار زین روی دگر رو سوی میخانه کنم
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |

مات گشته صورت آئینه ها
سرد و خاموش است سوز سینه ها
در غروبی خسته از هجر نگار
دیده بر در از غم دیرینه ها
کی شود دردانه ما آید و
دور ریزد از دل ما کینه ها
مهر عالمتاب از فجر امید
کی رسد تا وا کند گنجینه ها
ذکر خیر" حافظا" تکرار کن
شمعدان آور بگیر آئینه ها
آخر آن دلدار از ره می رسد
روزی از روز خوش آدینه ها
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
ا
ای منتظران گره گشا می آید بر دیده عشاق قدم می ساید گر منتظر وصال آن محبوبی آماده محضرش شدن می باید
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |
خوشا هجران که با یاد تو باشد چه خوش در سینه فریاد تو باشد بیا بیداد عالم را گرفته جهانی تشنه داد تو باشد ******************* غم هجر تو آتش زد به جانم شرر زد شعله مغز استخوانم بیا ای چاره ساز چاره جویان به جز وصل تو درمانی ندارم ********************* از خانه دل تا دل او راهی نیست ما را به جز او با دگران کاری نیست بیماری ما تمام از هجران است او آید و بینید که بیماری نیست
+ نوشته شده در ساعت توسط هشیار اصفهانی |